این وبلاگ توسط خطرناک ترین گروه هکر هک گردید
نام هکر ها ر ـ ع
برای گرفتن پسورد به ایمیل در پست الکترونیکی در خود وبلاگ مراجعه کنید
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت
6:58 PM  توسط bany
|
اینو دوست داشتم نصفه شبی .
+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت
1:7 AM  توسط bany
|
"زن حکم معبد رو داره ، بچه ها.در هر فرصت ممکن یکی رو برای نیایش پیدا کنید."
+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت
2:14 PM  توسط bany
|
فلوکستین عزیز
من خوبم , خوشحالم , عالیم ,
مردی از حسودی یا بازم بگم ؟!!
+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت
3:8 PM  توسط bany
|
تو این مدت که خنگی گرفته بودم و همش هم هوس نوشتن داشتم رفتم یه وبلاگ دیگه درست کردم
حالا موندم گیج که تو کدوم اول پست بنویسم
به این مربوطه
به اون یکی مربوطه
خلاصه حیرونیم .................
+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت
1:48 PM  توسط bany
|
هههههههههووووووووووووووووووورررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااا
بعد از ماه ها دیشب وسط یه دعوای خانوادگی کاملا جدی
username مم یادم اومد .وای اینقدر دلم برای این صفحه ی سفید خوشکل تنگ شده بود که داشتم دق می کردم . روزی ۱۰ بار می یومدم اینجا نگاش می کردم قربون صدقش می رفتم که شاید بیاد به خوابم بگه یوزر نیم من چی بود !!!
+ نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت
1:1 PM  توسط bany
|
فکر کنم با این حرف من موافق باشید که هر وقت می یاییم تو وبلاگ و زیاد می وبلاگیم و تند تند آپ می کنیم یعنی اصلا حالمون خوب نیست شایدم یه کم خوب نیستیم ولی به هر حال وقتی همه چی مرتبه کی یاد وبلاگش می افته ؟؟؟؟؟
پ ن : من خیلی هم خوب نیستم ولی حال نوشتن هم ندارم !!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت
12:41 PM  توسط bany
|
فقط می تونم بگم Shiiiiiiiiiiiiiiiiiit به این رای اعتماد !!
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت
9:57 AM  توسط bany
|
انسان با هر شرایطی کنار میاد و بهش عادت می کنه , فقط , نپرس چطوری ؟!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت
6:33 PM  توسط bany
|
امروز خیلی اتفاقی فهمیدم که یکی از غزیزترین و دوست داشتنی ترین دوستام 7- 8 سالی میشه که پدر و مادرش رو در به فاصله چند ماه از دست داده .
از شوک شنیدن خبر سرم درد گرفت .
می دونستم نتها زندگی می کنه ، با خواهرش .
ولی بهم گفته بود پدر مادرش ایران نیستن. .
همیشه استقامتش رو ، ایده هاش رو و تفکرات جالبش رو تحسین می کردم و می کنم .
اعتراف می کنم که خیلی وقتا بهش حسودی کردم ؛ از اون آدم های تاثیر گذاره که هر جا که پا می ذاره همه دوستش دارن ، امواجش خیلی مثبت و قوی هستن .
هر وقت می خواستم رفتارش رو واسه خودم توجیه کنم می گفتم حتما از اول تو رفاه و ناز بزرگ شده !!
وقتی شنیدم خیلی شرمنده شدم خیلی .
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت
6:5 PM  توسط bany
|
دلم می خواد باهام دعوا کنی ، که عصبانی بشم ، که زبونم باز بشه
که بتونم حرف بزنم ، که این بغض لعنتی بشکنه ....
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت
7:36 PM  توسط bany
|
از کنار امواج نیل گون ساحل خلیج فارس مراتب حسادت خود را به اطلاع عموم میرسانم !!
*** یکی نیست بگه اخه عزیر من جنبه نداری چرا زیر زبون پسر مردم رو می کشی ؟؟ **
+ نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت
10:37 AM  توسط bany
|
الان فقط یه بغل می خوام برم توش گریه کنم !
حالم از این پسرای زبون نفهم داره به هم می خوره دیگه کم کم !
+ نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385ساعت
11:41 AM  توسط bany
|
فکر می کنید چه پروسه ای تو ذهن یه سر آشپز می تونه طی بشه تا به خودش اجازه بده از یه مهندس شریفی !! خواستگاری کنه ؟ اصلا خواستگاری هم نه ، همون فکری که میاد تو ذهنش کافیه .
فکر می کنید الکل گرفتن ازش برای درست کردن ذغالٍ قلیونٍ آخرٍ شب کنارٍ ساحل همراه با یه ظرف بزرگ آش می تونه دلیل این کارش باشه !!!
+ نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385ساعت
7:31 AM  توسط bany
|
روزها به شدت در حال کش اومدن هستن !
خیلی خسته ام ، خسته از فکر کردن های بی نتیجه ، دوستی های بی نتیجه ، نوشتن های …
هر چند اینجا هوا خیلی خیلی عالیه ، به خصوص شب ها ، کنار دریا ، صدای موج ها
وای که چقدر لذت بخشه
ولی این وسط احساس می کنم یه چیزی کمه !!
گفتم عسلویه هستم . خوب حالا که گفتم .
این خارجی ها دارن با هم حرف می زنند ، چقدر با ایرانی ها فرق دارند !!!
خیلی خوشحالند ، همش می خندند .
مثل ایرانی ها ، از بعد از ناهار شروع به خمیازه کشیدن می کنند. ها ها
دیشب تو هتل یه موجود لعنتی سر تا پام رو گاز گازی کرده ، تموم بدنم قرمز شده .
آدم های زیادی تو ذهنم در تردد هستن ، نمی دونم باید یکیشون رو انتخاب کنم یا با همه حال کنم
فقط نگران کارمای اعمالم هستم .
دلم واسه اینجا تنگ می شه هر وقت برم ، یعنی 7 - 8 روز دیگه . شایدم بیشتر .
ولی می خوام برم ، سکوت شب هاش رو دوست ندارم ، پر از استرس می کنه منو .
باید دور و برم شلوغ باشه تا به هیچی فکر نکنم ، شایدم هیچ کس !! همون کس دوست داشتنی من .
هه هه یکی تلفنی عاشقم شده ، همش پیام های کوتاه !! عاشقانه میده ، آخر شب هام زنگ میزنه چس ناله می کنه .
خیلی آدما دارن خنده دار می شن .
+ نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت
3:7 PM  توسط bany
|
حیف که با همه قهرم
وگرنه می نوشتم !!!
........... تا بعد . شاید 30 آذر !!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 6 آذر1385ساعت
8:23 AM  توسط bany
|
بازم خرابکاری
بازم زبون درازی
و باز هم ....
کاشکی می تونستم بعضی وقتا جلوی زبونم رو بگیرم
تا بعدش به غلط کردن نیفتم !!!
+ نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت
1:0 PM  توسط bany
|
+ نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385ساعت
8:55 AM  توسط bany
|
یکی با یکی دیگه داره ازدواج می کنه
دختره دوستمه ، پسره همکارمه
ولی اینقدر به نظرم عجیب غریبه این کارشون که هنوز نتونستم به خودم تکون بدم برم تبریک بگم
همیشه فکر می کردم که یه چیزایی مثل فرهنگ ، خانواده ، شخصیت ، سطح اجتماعی و ... تو ازدواج خیلی مهمه
ولی رور به روز بی ربطی این مسایل به ازدواج بهم بیشتر ثابت می شه
نمیدونم شاید هم من با این تغییرات نتونستم کنار بیام .!!
پ ن : این احمقا چرا دوباره بلاک رولینگ رو block کردن ؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه 27 آبان1385ساعت
10:3 AM  توسط bany
|
دارم از سر درد میمیرم
دیشب تا صبح بیدار بودم
خیلی خلقم تو همه ،
اگه می دونستم یه sms ناقابل باعث می شه در عرض چند ساعت 2 بار با صدای تو بیدار بشم
خیلی زودتر از اینها دست به کار میشدم !!
پ ن : سرایدار ساختمان صبح که دسته کلیدم رو دیده می گه : وای چگدر این دخترا با کلاسن ، خاک تو سر پسرا کنن که از این کارا بلدنیستند !! ( با لهجه شدیدا ترکی )
خدا خیرش بده ، اول صبحی کلی بهش خندیدم .
+ نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385ساعت
7:35 AM  توسط bany
|